مطمئن نیستم ولی فکر می کنم اردیبهشت بود. مطمئن نیستم ولی فکر می کنم چهار سالم بود. نمی دانم چرا مدتی از شش صبح از تخت کنده شدن به قصد مهد کودک معاف شده بودم. برنامه روزانه مان این بود که آقای پدر بیدارم کند، به زور صبحانه در حلقم نچپاند ( بلکه به زبان آن موقع ها شکلات خمیردندونی هم به جایش می توانستم بخورم)، لباسی که خودم انتخاب می کردم( معمولاً هر چه کوتاه تر و پر پری تر) را خودم می پوشیدم و به سوی بی نهایت و فراتر از آن راه می افتادیم. پارک ملت -که آن موقع ها هم می دانستم اسمش پارک شاهنشاهی بوده. که یک زمانی در این مملکت صلح و آرامش نسبی برقرار بوده و بعد سرزمین دیوان شده-می رفتیم قایق سواری.قایق پارویی و من فقط فرو رفتن پارو ها را در آب و دور شدن قو ها را یادم است و این که نمی ترسیدم
P.S: I don't hate you.
توضیحات:
در حال حاضر تضمینی بر سلامت روانی نگارنده وجود ندارد. بابت آشفتگی مطالب (؟)خاطرتان را مکدر نکنید
در حال حاضر تضمینی بر سلامت روانی نگارنده وجود ندارد. بابت آشفتگی مطالب (؟)خاطرتان را مکدر نکنید
No comments:
Post a Comment